نوشته شده توسط : nahaldosoz

همه به دنبال یک لقمه نان

 

-صدای ترمز-



پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...



راننده ی عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:

 

"این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه"

 

بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:

 

" اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اونوقت، از اون طرف هم می ذارن مسافر ببرم ؛

 

 وگرنه شیف عصر که راه بیفته، دیگه ما رو تو خط راه نمیدن!"

 

 

.


شش؛ پنج؛ چهار ...
 


دخترک فال فروش، دوست گل فروشش را از بین ماشین ها صدا کرد:

 

"سارا! بیا داره سبز می شه!"

 

سارا نگاهی به چراغ راهنمایی وسط چهار راه انداخت و در حالیکه داشت خودش را به دوستش می رساند، گفت:"

 

این چراغ چقدر زود سبز می شه! نمی ذازه آدم کاسبی کنه!"

 

دو دختر در سکوی چراغ راهنمایی وسط چهار راه، کنار آقای پلیس پناه گرفتند...



راننده ی مبهوت شروع به حرکت کرد.



و همه به دنبال یک لقمه نان.




:: بازدید از این مطلب : 744
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 04 تیر 1390 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران