اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لبمیگه:لیلا… لیلا… لیلا مرد بازدید کننده میپرسه: این آدم چشه؟
میگن:یهدختری رو میخواستهبه اسم"لیلا"که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن، مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی
میکنه زنجیرها رو پاره کنه،با خشم و غضب فریادمیزنه:لیلا…لیلا…لیلا
بازدید کننده با تعجب میپرسه: این یکی دیگهچشه؟میگن: اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این