نوشته شده توسط : nahaldosoz

مادر قدیم

گویند مرا چو زاد مادر   پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من   بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد   تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم   الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من   بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست   تا هستم و هست دارمش دوست
(ایرج میرزا)
    
    
مادر جدید

گویند مرا چو زاد مادر   روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح   بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید   تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش   تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح   آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار   همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند   از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس   جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز   از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم   گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار   بیماری و قد خمیدن آموخت




:: بازدید از این مطلب : 486
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 08 بهمن 1390 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران