نوشته شده توسط : nahaldosoz

تصور هم نمی کردم ، شوم مغلوب این بازی…

تو از ان راه دور ایی ، به جانم اتـــــش اندازی…

تو اتش گشته من مومت ، شدم مجذوب و مفتونت

توانستی تو از این گِل ، به مهر خود دلی سازی…

تو دانستی که ای جانم ! من اهویی گریزانم

که رام کَس نگردد جز ، دل عشـــــاق پروازی…

به مهر و عشق دلجویت ، شدم لیلای ان کویت

نشستی بر سر راهم ، کنی صیدم چو شهبازی…

نمی دانم کجا دادم ، نشان از ضعف اشیلم

که با تیری توانستی ، مرا از پــــــا دراندازی…

روان گشتی به دنبالم ، دگرگون کرده ای حالم

دل ناشاد غمگین را ، بکردی گــــــــرم اوازی…

دل سنگم شده شیشه ، مزن هرگز بر ان تیشه

مبادا این دل نـــــــــــــــازک ، به زیر پا بیندازی…

تو با ان کاسهء صبرت ، به من دادی دم و فرصت

که از ان حالت خسته ، برون ایم  چنین راضی…

من از اخلاق و ان  خویت ، شدم مجـذوب ان رویت

که اکنون با چنین شعری ، کنم این گونه طنازی…

بگفتم قصه ای هر شب ، ز ســوز غصه و از تب

ولی امشب چه دریایی ، شد از این قصه پردازی…




:: بازدید از این مطلب : 1681
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 دی 1404 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران