عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
ثانیه ها را می شمارم
لحظه دیدار فرا می رسد
چگونه نگاهت کنم؟
وقتی که اشک نمی گذارد
پاهایم توان حرکت ندارند
اما تو می آیی با قدمهای استوار
و ما زیر آسمان ساختگی تقدیر می نشینیم
چقدر دستانت سرد است و دستان من تنها!
چقدر نگاهت بی گناه است و نگاهم پر تمنا!
می شنوی؟ از عشق می گویم!
از با تو بودن!
می شنوی اما سکوت می کنی
لحظه رفتن اما !
آخرین یادگارت را برایم به جا می گذاری
"چشمهایت"
در سکوتی مبهم فریاد می زنم "غریبه"
می روی...؟!
و در هیاهوی عابران گم می شوی
با نگاه خسته پی تو می گردم
در بهت خود بی صدا می شکنم
قلبم را دزدیده اند
و من چاره ای ندارم
جز سکوت !!!
RSS