نوشته شده توسط : nahaldosoz

آمار بدن شما در دست ما

۷ ثانیه طول میکشد تا غذا از دهان به معده برسد 

It takes 7 minutes for food to travel from the mouth into the stomach

موی انسان تحمل وزن ۳ کیلو را دارد

Human hair tolerates 3 kilos of weight

 طول آلت تناسلی مرد ۳ برابر شستش می‌باشد

 

 The lenghth of a man's penis is 3 times that of his thumb

 

استخوان باسن از سیمان محکمتر است

 

The bone of buttocks is harder than cement

 

قلب زنان از مردان تندتر میزند

 

Women's heart beats faster than men's

 

زنان دو برابر مردان چشم میزنند

 

Women blink twice as much as men do

 

 وزن پوست انسان دو برابر مغزش است

 

The weight of a man's skin is tiwce the wight of his brain

 

بدن شما برای ایستادن از بیش از سیصد ماهیچه استفاده می‌کند

 

 Your bodu uses

 

اگر بزاق شما حلال نباشد نمیتوانید مزهٔ غذاها را تشخیص دهید خانمها مدتیست این متن را تمام کرده اند مردانی که هنوز مشغول خواندن هستند در حال اندازه گرفتن "شست" خود میباشند



:: بازدید از این مطلب : 900
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

منشی تمام وقت

 

 



:: بازدید از این مطلب : 1613
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

نحوه ذخیره سازی نام همسر در دفترچه تلفن همراه آقایان !!!

 

 



:: بازدید از این مطلب : 1597
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

TakeDel.Com | بالاترین برگ ایرانیان



خانه، حریم امنی است که فرد نسبت به آن احساس مالکیت دارد و به عنوان حریم خصوصی آن را می شناسد و می تواند به نوعی معرف شخصیت، علاقه و انگیزه های فرد باشد. ..
 
برخی خانه ها بسیار مرتب و منظم اند و برخی بسیار آشفته و نامنظم. اینکه چرا در برخی خانه ها به ویژه در چیدمان داخلی، بی نظمی حاکم است یا به نظافت آن توجه نمی شود، علت های مختلفی دارد.
از دکتر خدایی، روان پزشك و عضو هیأت علمی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی خواسته ایم در رابطه با علل این آشفتگی ها، تاثیر آن بر خود فرد و اطرافیان و نحوه رفع آن برایمان توضیح بدهند.

 آقای دکتر!‍ چرا خانه و زندگی برخی افراد فوق العاده مرتب است و برعکس، خانه برخی دیگر بسیار نامنظم و آشفته؟
نامنظم بودن منزل دو حالت دارد؛ یا موقتی است یا دایمی. موقتی یعنی اینکه فرد همیشه منظم بوده اما به دلایلی مثل بیماری جسمی یکی از اعضای خانواده یا خود او، برخی اختلال های روانی که افسردگی شایع ترین آن است، اختلاف های خانوادگی که بر نظم روانی و جسمی اعضای خانواده تاثیر می گذارد یا نشانگان خستگی مزمن، توان کاری و روانی فرد (به ویژه خانم خانه) کم شده و این موضوع بر رسیدگی به وضع خانه هم تاثیر گذاشته است.


 یعنی تمام موارد شلختگی را می توان با این علل توجیه كرد؟


نه! گاهی اوقات مساله جدی تر (به صورت ذاتی و دایمی) است. مثلا عدم انگیزه لازم در خانه. گاهی پیش می آید که خانم انگیزه کافی برای رسیدگی به امور خانه را ندارد. این موضوع می تواند به دلیل خشم یا نارضایتی از وضعیت ازدواج باشد یا ممكن است كه فرد از برخی بی عدالتی ها در رنج باشد. به عنوان نمونه، اگر خانمی حس کند چندان مورد توجه سایر اعضا نیست و به او بها داده نمی شود، ممکن است انگیزه خود را برای انجام وظایف خانگی از دست بدهد.


گاهی ممکن است خانم خانه هیچ علاقه ای به کار خانه نداشته باشد و کارهای خارج از منزل را بیشتر بپسندد. این عدم علاقه خود را به شکل بی نظمی در خانه نشان می دهد.


البته شخصیت های افراد هم متفاوت است. برخی افراد به طور ذاتی گوشه گیر هستند، برخی تک رو هستند و برخی بی علاقه به مسایل زندگی بوده یا افسرده خو هستند و اهمیتی به نظم خانه نمی دهند. برخی شخصیت های وسواسی دارند و شاید گمان کنید خانه این دسته از افراد بسیار منظم است؛ در حالی که این کمال گرایی و وسواس در برخی مسایل حاشیه ای زیاد شده که فرد به باقی امور خانه نمی رسد.

به طور مثال، فرد به قدری در شست وشو وسواس دارد که وقت رسیدگی به باقی اوضاع خانه را ندارد و در نتیجه خانه نامرتبی دارد. افسردگی، افسرده خویی، نشانگان خستگی مزمن، اختلال های جسمی طولانی، بیماری های روماتیسمی، بیماری های مربوط به دستگاه ایمنی و بیماری های روانی نیز اگر به شکل دایمی باشد می تواند در امور منزل تاثیرگذار باشد.


 این آشفتگی و شلختگی به هر دلیلی که باشد چه تاثیری بر ساکنان خانه می گذارد؟
مسلما ذات و غریزه تمامی افراد به سوی نظم است. بی نظمی سبب می شود فرد از نظر روانی دچار اغتشاشات فکری شود و این موضوع به تدریج بر تمام زندگی تاثیر گذاشته و سبب اضطراب و افزایش استرس می شود. در خانه های آشفته پیدا کردن وسایل مورد نیاز سخت است و این موضوع استرس می آورد. حتی دیدن به هم ریختگی خانه سبب بروز عدم رضایت فرد از خود شده و در نهایت می تواند اختلاف ها و اختلال های خانوادگی و زناشویی را پیش آورد.


 توصیه شما به افرادی که خانه های بی نظم و به هم ریخته ای دارند، چیست؟
اگر افراد دچار بیماری هستند لازم است تحت درمان قرار گیرند. اگر احساس می کنند عدم علاقه و انگیزه لازم سبب آشفتگی منزل شده به جای اینکه به صورت پرخاشگری انفعالی و خاموش یا کوتاهی کردن در انجام امور خانه این حالت را نشان دهند، به صورت شفاف مسایل را مطرح کرده و با گفت وگو مساله را حل کنند. در باقی مسایل شاید لازم باشد با یک کارشناس مشورت شود. بهترین حالت تقسیم کار است. اگر زن و مرد هر دو شاغل هستند مرد نباید کار خانه را وظیفه خانم بداند. تقسیم وظایف براساس علایق می تواند به ایجاد نظم در خانه کمک کند.

 



:: بازدید از این مطلب : 1775
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz


 

یكی از مریدان عارف بزرگی، در بستر مرگ استاد از او پرسید: مولای من استاد شما كه بود؟ وی پاسخ داد: صدها استاد داشته ام. - كدام استاد تأثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟ عارف اندیشید و گفت: در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند. اولین استادم یك دزد بود. شبی دیر هنگام به خانه رسیدم و كلید نداشتم و نمی خواستم كسی را بیدار كنم. به مردی برخوردم، از او كمك خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز كرد. حیرت كردم و از او خواستم این كار را به من بیاموزد. گفت كارش دزدی است. دعوت كردم شب در خانه من بماند. او یك ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون میرفت و وقتی برمی گشت می گفت چیزی گیرم نیامد. فردا دوباره سعی می كنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناكام ندیدم. استاد دوم من سگی بود كه هرروز برای رفع تشنگی كنار رودخانه می آمد، اما به محض رسیدن كنار رودخانه سگ دیگری را در آب می دید و می ترسید و عقب می كشید. سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشكل روبه رو شود و خود را به آب انداخت و در همین لحظه تصویر سگ نیز محو شد. استاد سوم من دختر بچه ای بود كه با شمع روشنی به طرف مسجد می رفت. پرسیدم: خودت این شمع را روشن كرده ای؟ گفت: بله. برای اینكه به او درسی بیاموزم گفتم: دخترم قبل از اینكه روشنش كنی خاموش بود، میدانی شعله از كجا آمد؟ دخترك خندید، شمع را خاموش كرد و از من پرسید: شما می توانید بگویید شعله ای كه الان اینجا بود كجا رفت؟ من در آنجا فهمیدم كه انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمیداند چگونه روشن میشود و از كجا می آید......



:: بازدید از این مطلب : 1541
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

بابا آب داد

بابا نون داد

بابا رفت میون آتیشهاو

جون داد

 

یه بابا تو خاك و سنگر

میون صد تا برادر

رفت و این مردونه خوندش

تو كتاب،

 این بیت آخر

 

یه بابا تو سجده ی عشق

میون اون حمد و سوره

یه سفیر گوله اومد

بردش اونجایی كه دوره

 

یه بابا اما نداره

هیچ پلاكی

ذره خاكی

تا برم اون سرقبرش

بزنم به سینه چاكی

 

بابا خون داد

بابا جون داد

یه بابا اما نتونست

بره توی خون و قایق

میون صد تا شقایق

به جاش اینجا صد تا لاله ،

صد جوون داد

 

بابا رفت

 تا من بدونم

این زمان

 تا من بتونم

دو ركعت نماز عشقی

توی سجده هام بخونم

 

بابا گفت كه عشق یعنی :

جون به سوز سینه دادن

پاك بودن

سر به سجده های معشوقه

رو جون خاك دادن

 

بابا گفت یه روزی آخر

تو می شی تو مرد خونه

یاد من با عكس سرخم

روبروی تو می مونه

 

بابا جون اگر كه نیستی

توی خونه ،

 آشیونه

فقط این بگم به روحت

تا ابد ،

 تا بودن من

یاد و راه و عشق پاكت

توی قلب من می مونه



:: بازدید از این مطلب : 1084
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...  

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو  

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم13.gif)) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود  

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون 13.gif)

 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم 

 

 شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد. 

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

Top of Form

 

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

 

 شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

 

 شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

 

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

 

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می كشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

 

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

 

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

 

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

 

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

 

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

 

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

 

 شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

 

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

 

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

 

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

 

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

 

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

 

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

 

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

 

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

 

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

 

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

 

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

 

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما 13.gif))

 

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

 

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

 

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

 

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

 

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های  آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

 

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

 

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

 

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

 

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

 

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

 

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

 

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

 

 شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.

تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!

آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

 

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: 

 آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

 

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

 

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

 

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

 

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم

همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

 

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

 

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

 

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده

 

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

 

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

 

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

 

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

 

کامنت شما نشانه حضو

:: بازدید از این مطلب : 1590
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

 

داستانک اول : "از فرصتی که پیش اومده استفاده کن

قاضی از متهم که پیش او ایستاده بود پرسید:"چه چیزی باعث شد که همسرت را کتک بزنی ؟
خب عالیجناب او پشتش به طرف من بود جارو دم دست بود و در باز بود بنابراین فکر کردم که از فرصت استفاده کنم.


داستانک دوم : "شوخی کردم اون از همون اول.....!!!!!!"

 مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل". چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند.
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم ... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی ... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده ... با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد. دکتر: هه ! شوخی کردم ... زنت همون اولش مُرد


داستانک سوم : "200 دلار فقط برای یک شب؟؟؟؟!!!!"

یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه كافه تریا. چند دقیقه كه میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل كه كنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش كلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و باخجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم كنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟
یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم
همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن
مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش
بعداز چند دقیقه دختر میره كنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرتمیخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می كنم
یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه كه 200 دلار برای یه شب می گیری؟


:: بازدید از این مطلب : 1563
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz


معروف است که رضا شاه هراز گاهی با لباس مبدّل و سرزده به پادگان های نظامی میرفت تا از نزدیک اوضاع را بررسی کند؛در یکی از این شبها که سوار بر جیپ به طرف پادگانی میرفت، در بین راه سربازی را که یواشکی جیم شده بود و بعد از عرق خوری های فراوان، مست و پاتیل، به پادگان بر میگشت را سوار کرد؛

رضا شاه با لحنی شوخ و برای آنکه از او حرف بکشد، به سرباز گفت: ناکس! معلومه کمی دمی به خُمره زدی؟

سرباز با افتخار گفت: برو بالا... یعنی بیشتر

رضا شاه: یه لیوان زدی؟

سرباز: برو بالا

رضا شاه: یه چتول زدی؟

سرباز: برو بالا

رضا شاه: یه بطر زدی؟

سرباز: بزن قدّش

بعد رضا شاه میگه: حالا میدونی من کیم؟

سرباز کمی جا میخورد و میپرسد که: نکند که گروهبانی؟

رضا شاه: برو بالا

 سرباز: افسری؟

رضا شاه: برو بالا

سرباز: تیمسار؟

رضا شاه: برو بالا

سرباز: سردار سپه؟

رضا شاه: بزن قدّش

همینکه رضا شاه به او دست میدهد، لرزش دستان سرباز را احساس میکند. از او میپرسد: چیه؟ ترسیدی؟

 سرباز: برو بالا

رضا شاه: لرزیدی؟

 سرباز: برو بالا

رضا شاه: ریدی؟

سرباز: بزن قدّش

 



:: بازدید از این مطلب : 1551
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

منو این همه خوشبختی محاله

 



:: بازدید از این مطلب : 1607
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 شهریور 1389 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران