نوشته شده توسط : nahaldosoz





 

 

چندگاهیست وقتی می گویم

:
اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن

با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد

چندگاهیست وقتی می گویم

:
صلواتک علیه و علی آبائه
به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمیریزم

چندگاهیست وقتی می گویم

:
فی هذه الساعة

دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت کجا منزل گرفته ای

چندگاهیست وقتی می گویم

:
و فی کل الساعة

  دلم نمی سوزد که همه ساعاتم از آن تو نیست

چندگاهیست وقتی میگویم

:
ولیا و حافظا

احساس نمی کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده و قطره های

 
اشکم را به نظاره نشسته است

چندگاهیست وقتی می گویم

:
وقائدا و ناصرا

به یاد پیروزی لشکرت، در میان گریه لبخند بر لبم نقش نمیزند

چندگاهیست وقتی می گویم

و دلیلا و عینا

یقین ندارم که تو راهنما ونگهبان منی

چندگاهیست وقتی می گویم

:
حتی تسکنه أرضک طوعا

یقین ندارم که روز حکومت تو بر زمین،

من هم شاهد مدینه فاضله ات باشم

چندگاهیست وقتی می گویم

:
و تمتعه فیها طویلا

 

به حال آنانی که در زمان درازحکومت شیرین تو طعم عدالت را می چشند غبطه نمی خورم


اما چندگاهیست دعای فرج را چند بار میخوانم

تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد

هم اشکم بریزد

هم در جست و جویت باشم،

هم سرپرستم باشی،

هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم وهم احساس کنم خدا در نزدیکی من است


التماس دعا...



:: بازدید از این مطلب : 1481
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 03 مهر 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد:

مواظب باش،

 مواظب باش،

یه کم بیشتر کره توش بریز...

وای خدای من، خیلی درست کردی ...

حالا برش گردون ...

 زود باش. باید بیشتر کره بریزی ...

 وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟

 دارن می‌سوزن

مواظب باش

 گفتم مواظب باش!

 هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ...

هیچ وقت!!

 برشون گردون!

زود باش!

دیوونه شدی؟؟؟؟

 عقلتو از دست دادی؟؟؟

یادت رفته بهشون نمک بزنی

 نمک بزن...

نمک.....

 زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم!



:: بازدید از این مطلب : 1159
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 02 مهر 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

من گرفتم تو نگیر

شاعر: ایرج میرزا


 

 

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر

من گرفتم تو نگیر

چه اسیری كه ز دنیا شده ام یكسره سیر

من گرفتم تو نگیر

بود یك وقت مرا با رفقا گردش و سیر

  یاد آن روز بخیر

زن مرا كرده میان قفس خانه اسیر

من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز كه آزاد ز غمها بودم

تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر

من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه دّرد كشان

 بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر

من گرفتم تو نگیر

ای مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم

بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر

من گرفتم تو نگیر

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم

مستحق لگدم

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر

من گرفتم تو نگیر

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام

خر همسر شده ام

می دهد یونجه به من جای پنیر

من گرفتم تو نگیر4.gif4.gif



:: بازدید از این مطلب : 1521
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 02 مهر 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

جملات زیبا و تاثیر گذار



1.  دل تنها عضوی است که با نگاه لمس می شود.

2. دل تاری است که وقتی بشکند بهتر می نوازد.

3. خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندنی ها قرار دهد.

4.غرور از فرشته شیطان ، و تواضع از خاک ، انسان می سازد.

5. گرفتار گناه ، اسیر هر دو عالم است.

6.حقیقت رنگ کردن مردم عینکی شدن خود است.

7. زنی که جواهر است از جواهرات برای خویش بت نمی سازد.

8. چشم دروغگو بیشتر از معمول پلک می زند.

9. مطالعه یک کتاب تجربه یک زندگیست.

10.لبخند طاق نصرتی بر دروازه دل است.


11. کودکان خوبند اگر خلاف کردند بزرگترها را ادب کنید.

12. رابطه ای که با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه می یابد.

13. چاله شکست پر است از انسان های تندرو.

14. دوست جدید دنیای جدید است.

15. همه از عشق دم می زنند اما عاشقان در سکوت می میرند.

16.  هر کس در هنگام شکست ها نشکند پیروز است.

17.  همه انسان ها در شهر خیال خویش اسطوره هایی منحصر به فردند.

18.  زندگی ساختنی است نه گذراندنی.

19.  جهان بزرگتر از آن است که با کار تو خراب شود با گناه خود را خراب نکن.

20.  غرور انهدام است مغرور نباش.

21.  ای انسان بمان برای ساختن و نساز برای ماندن.

22.  امروز فرصتی است برای جبران دیروز و ساختن فردا.

23.  ارزانترین و زیباترین آرایش صورت لبخند است.

24.  بقا از آن خداست باور ندارید از گذشتگان بپرسید.

25.  کسی که هدف های بزرگ دارد بزرگ می میرد.

26.  در میدان عشق قاتل و مقتول محبوب یکدیگرند



:: بازدید از این مطلب : 1694
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 02 مهر 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

 

برای دیدن ادامه عكسها و دانلود روی این عكس كلیك كنید

متنی زیبا ، پرمعنی و خواندنی با عنوان "عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست"

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد...



  عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
Couple in love
 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی
 
به سرانجام رسانی .
 
****
 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.
 
Couple in love

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
 
****
 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند.
 
 و تو از او رسم محبت بیاموزی .
 
Couple in love
 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
 
****


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
 
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.
 
Couple in love
 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست
 
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
 
****
 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
 
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی
 
برایش اشک بریزی.


:: بازدید از این مطلب : 959
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 02 مهر 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

خاطره یک پزشک بخش اطفال



رفتم دستکش هام رو عوض کنم، نمیدونم تا برگردم چه بلایی سر خودش آورد که اینطوری گریه میکرد! پرسیدم آخه کجات درد میکنه کوچولو؟...بدون وقفه میگفت: «تقی.....تقی!» پرستار رو صدا زدم، ولی اونم نتونست متوجه بشه که این بچه چش شده ...بچه هم که ول کن نبود و دائم تقی تقی میکرد! گفتم تقی جان آروم باش! مرد که گریه نمیکنه!! پرستار گفت اسمش که تقی نیست آقای دکتر! تو پرونده اش نوشته رامتین! گفتم خب شاید تو خونه تقی صداش می کنند!!...اونم زد زیر خنده! ازش خواهش کردم مادر بچه رو صدا کنه، تا بخش رو روی سرمون خراب نکرده!!مادرش که اومد ، یه چسب زخم خواست و چسبوند رو "انگشت شست" اش ،بعد هم دلداری اش داد و آرومش کرد گیج شده بودم! پرسیدم قضیه چی بود؟... مشخص شد تو مهدکودک ، اسم امام ها رو به ترتیب انگشت های دست، به این ها یاد میدن،... این بچه هم که انگشت شست اش مونده بود لای دسته صندلی و درد گرفته بود، برای همین هم وقتی ازش می پرسیدیم کجات درد میکنه ، همش میگفت: «تقی»13.gif



:: بازدید از این مطلب : 1404
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 02 مهر 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

زن و شوهری که در همه چیز شریک هستند!! (طنز)

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند...
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :  همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟-پیرزن جواب داد: بفرمایید چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟-پیرزن جواب داد:  منتظر دندانهــــــا!!


:: بازدید از این مطلب : 1437
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 01 مهر 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

 

 

عکس شیر سوار بر اسب

تو دنیای آدمها که همه می خوان به نوعی از هم دیگه سواری بگیرن وبهر نحوی شده

سو ء استفاده کنند

دیدن سواری شیر از یک اسب، دیگه جای تعجب نداره

چیزی که جالبه تحمل اسب هستش که اقا شیره رو سواری داده !!!



:: بازدید از این مطلب : 1623
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 01 مهر 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz
خانمی به آشپز خانه رفت و دید همسرش با یک مگس کش بدست اینطرف و آنطرف میچرخد.


پرسید : چکار میکنی؟


همسرش پاسخ داد : مگس شکار میکنم!


چند تا کشته ای؟


سه  تا نر و دو تا ماده


!!شوهرش گفت : سه تاشان روی شیشه خالی آبجو بودند و دو تا روی تلفن !!!


:: بازدید از این مطلب : 1439
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 01 مهر 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz
عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را میدیدم

از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدیگر،ویرانه میکرم.

 

عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها،

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش

آندم بر لب پیمانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم

یکی عریان ولرزان

دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون،

مستانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم

نه طاعت میپذیرفتم

نه گوش از بحر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم

برای خاطر یکی ،

تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه میکردم.

 

غجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای بی وفا معشوق را

پروانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم

بعرش کبریایی،با همه صبر خدایی

تا که میدیدم عزیز نابجایی،

ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد

گردش این چرخ را وارونه

وارونه،بی صبرانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم

که میدیدم مشوش عارف و عامی،

زبرق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه عشق و وفا،

معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد،

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود

 جای خود بنشسته و

تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد!

وگرنه من بجای او چو بودم،

یکنفس کی سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم.

 

    عجب صبری خدا دارد  

  عجب صبری خدا دارد



:: بازدید از این مطلب : 1660
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 01 مهر 1389 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران