Iran Eshgh
چون همیشه احساس میکنند جوانند، حتی وقتی پیر میشوند.
چون هر وقت کودکی را میبینند لبخند میزنند.
چون وقتی مسیر مستقیمی را طی میکنند همیشه مستقیما" روبرو را نگاه میکنند و هرگز به طرف ما مردان که
 با لبخندراه را برایشان باز کرده ایم برنمیگردند تا تشکر کنند.
چون در همسرداری به گونه ای رفتار میکنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد.
چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار میگیرند و هرگز برای کاری که انجام میدهند
توقع تشکر ندارند.
چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق میافتد را جدی میگیرند.
چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمیروند.
چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل می کنند شکایتی نمی کنند. حتی هنگام استفاده از وسایل
 خطرناکدر سالن های ورزشی و آرایشی.
چون آنها ترجیح میدهند سالاد بخورند.
چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلویSistine Chapel را کشیده است، به زیبا ساختن خود
 دقت میکنند.
Iran Eshgh
چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما هرگز درک نمیکنیم
و همین ما را دیوانه میکند.
چون وقتی میخواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح میدهند این سوال را از خانمی بپرسند
و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمیدهند.
چون گاهی از چیزهایی شکایت میکنند که ما هم آن را احساس میکنیم مثل سرما یا دردهای رماتیسمی،
به این ترتیب ما میفهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند!
چون داستانهای عاشقانه می خوانند و مینویسند.
چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه می توانند با دیگران سر صحبت را باز کنند،
 تلف نمی کنند .
چون آنها می توانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها هرگز جرئت نمی کنند
دامن بپوشند و بروند سر کار.
چون همیشه می توانند یک ایراد بزرگ از زنی که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و به ما بقبولانند که بی سلیقه
هستیم و اشتباه می کنیم.
 چون ما از آنها متولد شده ایم و به سوی آنها نیز باز می گردیم..
 
و پائولو کوئیلو می گوید: ما عاشق آنها هستیم چون زن هستند.....به همین سادگی.
 
 و یکی از دوستان که بسیار زیبا گفته است :
زندگی و افکار ما همیشه حول محور آنها می چرخد، تفکر و روح لطیف آنها، ما را با قدرت به دنیایی
دیگر می کشاند که ما هرگز به آن راه نداریم.
خنده ی آنها و دیدن اشک شادی یا غم آنها، روح ما را نوازش می کند.
زن ها، از نظر مردها اعجاب انگیز ترین موجودات خلقت هستند و همیشه هم خواهند بود.

 



:: بازدید از این مطلب : 893
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نوشته شده توسط : nahaldosoz
green_apple.jpg

ماده مومی شکل در پوست سیب از تحلیل رفتن ماهیچه‌های بدن جلوگیری می‌کند.
 
محققان دریافتند ماده مومی شکل موجود در پوست سیب، سبب رشد ماهیچه و مانع از لاغری، تحلیل و از بین رفتن ماهیچه ها می شود. به گزارش برنا به نقل از گزارش ام اس ان بی سی، محققان در آزمایش این ماده مومی شکل ، بصورت محلولی به نام اسید اورسولیک بر روی موش‌ها، دریافتند که محلول مذکور سبب لاغری موش‌ها و پایین آمدن سطح گلوکز خون، کلسترول و تری گلیسیرید در آن‌ها شده‌است.

دانشمندان هر چند هنوز این نتایج را در مورد انسان تطبیق نداده‌اند ولی پیش بینی کرده‌اند که تحلیل یا لاغری ماهیچه که در اثر پیری یا به دلیل عدم فعالیت فیزیکی رخ می‌دهد را می‌توان از طریق استفاده از این محلول مداوا نمود.

لازم به ذکر است تاپیش از این دارویی برای معالجه بیماری تحلیل ماهیچه ها وجود نداشته است.


:: بازدید از این مطلب : 760
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

با زمانبندی صحیح آب خوردن اثر آن را در بدن خود بالا ببرید.
 

4 زمانی که باید حتما آب بنوشید!!

 

دو لیوان آب -- بعد از بیداری -- کمک می کند به فعال کردن ارگان های داخلی

 

یک لیوان آب -- 30 دقیقه قبل از غذا -- هضم راحت غذا

 

یک لیوان آب -- قبل از گرفتن حمام -- کمک می کند به کاهش فشار خون

 
یک لیوان آب -- قبل از خواب -- به منظور جلوگیری از سکته مغزی یا حمله قلبی


:: بازدید از این مطلب : 967
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

 



:: بازدید از این مطلب : 1032
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     

 

 



:: بازدید از این مطلب : 807
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد
 
06goo6qdprfceebilz7i.jpg
pg8pcivjhgph60khw8sl.jpg
vyzx10oztr10owi5zyh.jpg
2s6p1pp0mojb47dzbanz.jpg
1sl71j6ss97zo4h1ldb1.jpg
2xhdhcyzbmvdiwyg9b2b.jpg
ykpmbvdkwhi0zi4pkx1q.jpg
uu9llnr6gqn35xailu.jpg
cegaaqmcbiby3sxyxf4.jpg
xoufxbuzltlosd5o0ef.jpg

 



:: بازدید از این مطلب : 801
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

 
 
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

شاه عباس از وزیر خود پرسید: "امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟"

 وزیر گفت: "الحمدالله به گونه ای است كه تمام پینه دوزان توانستند به زیارت كعبه روند!"

شاه عباس گفت: "نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست كفاشان به مكه می رفتند نه پینه‌دوزان، چون مردم نمی توانند كفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی كن و علت آن را پیدا نما تا كار را اصلاح كنیم .



:: بازدید از این مطلب : 761
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .


پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید :
 جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
 جهنمیان را هدایت می كند و...


حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.


---------------------------------------------------------------------------
مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

---------------------------------------------------------------------------
یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

 
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


---------------------------------------------------------------------------


نخستین درس مهم - زن نظافتچى

 من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.


سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
 

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود....

 

چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر

 در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.


 
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
«هر مانعى، فرصتى است. »


---------------------------------------

بگذارید این ایمیل به حیات خود ادامه دهد و برای دوستان خود ارسالش کنید  


لطفا این داستانهای کوتاه را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.


 
خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد. 

ز
رتشت



:: بازدید از این مطلب : 954
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz





Picture of a Donkey  Kicking out one Hind Leg
 
خدا خر را آفرید و به اوگفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که 
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی 
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر 
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو 
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره 
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی 
کرد و تو یک خر خواهی 
بود. 

خر به خداوند پاسخ  داد:خداوندا!من می خواهم خر باشم، 
اما پنجاه سال برای خری همچون من 
عمری طولانی است.پس کاری کن فقط 
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی 
خر را برآورده کرد
 
excited alert puppy wagging  his tail with a bone in his mouth
 
 


خدا سگ را آفرید و به او  گفت:
 تو نگهبان خانه انسان خواهی 
بود و بهترین دوست و وفادارترین 
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که 
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال 
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی 
بود. 

سگ به خداوند پاسخ  داد:
خداوندا!سی سال زندگی عمری 
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده 
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را 
برآورد... 

Picture of a Cute Little Monkey with Big  <br /> Ears
 
 

خدا میمون را آفرید و به  او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از 
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و 
برای سرگرم کردن دیگران کارهای 
جالب انجام خواهی داد و بیست سال 
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی 
بود. 

میمون به خداوند پاسخ  داد:
بیست سال عمری طولانی است، من 
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند 
آرزوی میمون را برآورده 
کرد. 

و
goofy  looking man with his tongue hanging out wearing a smiley face tie

سرانجام خداوند انسان را آفرید و  به او گفت:
تو انسان هستی.تنها 
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره 
زمین.تو می توانی از هوش خودت 
استفاده کنی و سروری همه موجودات 
را برعهده بگیری و بر تمام جهان 
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر 
خواهی کرد. 

انسان گفت:سرورم!گرچه من 
دوست دارم انسان باشم، اما بیست 
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی 
سالی که خر نخواست ، آن پانزده 
سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که 
میمون نخواست زندگی کند، به من 
بده. 

و 
خداوند آرزوی انسان را برآورده 
کرد... 

و 
از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست 
سال مثل انسان زندگی می 
کند!!! 

و
 
Picture of a Father Giving his Son a Horse Ride

پس از آن،ازدواج می کند و سی سال 
مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می 
کند ، و مثل خر بار می 
برد

و
frantic dad trying to multi task  and work on the computer and iron at the same time with children causing  chaos
 
 

پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، 
پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در 
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و 
هرچه به او بدهند می 
خورد...!!!
و
Picture of an Angry Old Man  Waving his Cane

وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون 
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به 
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند 
مثل میمون نوه هایش را سرگرم 
کند

 


:: بازدید از این مطلب : 761
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : nahaldosoz


كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب 
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست


:: بازدید از این مطلب : 760
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 خرداد 1390 | نظرات (0)

متن دلخواه شما
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران