نوشته شده توسط : nahaldosoz

 

 

 

آتشی افروختی در دل و جانم که مپرس...

 

آنقدر سوخته ای روح و روانم که مپرس...

 

من به سودای عشق تو رها کردم جان...

 

آنچنان خار نمودی دل و جانم که مپرس...

 

رسم عاشق کشی و حجب امانتداری...

 

هر دو را ترک نمودی به خدایی که مپرس ...

 

به لبانم شرری در دل و جانم سوزیست...

 

که به یک شعله زند خرمن آهی که مپرس...

 

گفتمت از چه مرا خار نمودی تو چنین...

 

گفتی خموش سیه سرنوشتی که مپرس...

 

 




:: بازدید از این مطلب : 1539
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 04 دی 1404 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران